انگار همین دیروز بود،شروع قصه ی آشنایی من وتو ،شروع زمزمه های قشنگ با هم بودن ،با تو بودن...چقدر اضطراب رسیدن به تو برام شیرین و دوستداشتنی بود، و شنیدن صدای قشنگت از راه دور ...هنوز عاشق این زمزمه هام ،گوشهام به شنیدن صدات تنها عادت نکردند چراکه روزبه روز دارن بی تاب تر از همیشه لحظه هارو واسه شنیدن صدات دو تا یکی طی میکنن...
چقدر خوبه که وقتی برای روزها از هم دوریم تصویرت به جای محو شدن روز به روز جلوی چشمام بیشتررنگ میگیره ،راستی چقدر این تصویر رنگی تو مردونه و محکمه!!! چقدر عاشق تکیه کردن به توأم ،حتی اگه بتونم روی پام بایستم ،بازم لذت تکیه کردن به تو یه چیز دیگه ست.
یادته وقتی رو که با یه دسته گل و یه عالمه شرم و حیا ،با گونه هایی که از روی عشق و احترام یه کم سرخ شده بود وارد خونمون شدی ؟چقدر اون لحظه ،پاکی و نجابتت به دلم نشست واسه همیشه...حتی وقتی روز بعدش ازت پرسیدم لباسم چطور بود؟با یه کم مکث از پشت گوشی صدات بهم گفت :خوب بود ،مگه چی پوشیده بودی؟خواستم ازت دلگیر بشم ،فقط یه کم...اما یاد گونه های سرخ تو و چشمایی که تقریبا منو ندید به جای دلخوری بهم آرامش داد و من فهمیدم که با تمام وجود از تو سرشار شدم.
17/8/87 واسمون شد اولین خاطره ،اولین شروع واولین تعهد مشترکمون،اون روز وقتی نگات کردم با اینکه توی چشمام خیره شده بودی اما هنوز ذره ای از نجابت و سرخی گونه هات کم نشده بود و این برای من اطمینان رسیدن به یه آرامش و امنیت همیشگی رو به همراه داشت ،آرامش و امنیتی که با گذشت یکسال روز بروز داره برام بیشتر و بزرگتر میشه، و حالا من چقدر آرومم...لحظه ی تحویل سال اولین شروع با هم بودنمون فرا رسیده ...داریم به 17/8/88 پا میذاریم ،میدونم که تو هم داری مثل من واسه ی این لحظه قشنگ دعا میکنی..."یا مقلب القلوب والأبصار،یا مدبر اللیل و ألنهار،یا محول الحول وألأحوال،حول حالنا الی أحسن ألحال" و باز هم حول حالنا الی أحسن ألحال...
راستی سال نو مبارک زندگی من...
بازم بايد لباس هاي نازك و وصله دار تنم رو با يه كاپشن رنگ و رو رفته بپوشونم ،كاش حداقل امروز بتونم يه چيز درست و حسابي پيدا كنم ،علي ،اميد،رضا...الآن اسدالله مياد و بازم ما خوابيم ،اونوقت بهانه ي امروزش دستش مياد ،علي تورو خدا پاشو من جعبه ي آدامسم رو گم كردم ،مال تورو بر دارم يا نه؟؟؟ اي خدا چي ميشه اسدالله ديرتر بياد ؟؟؟
علي من جعبه ي تورو بر داشتم ،تو مال منو پيدا كن ،فكر كنم پيش پلاستيك نون باشه،خداحافظ من رفتم ،خواب نمونيد...
امروز چقدر هوا سرد شده ،داره تمام بدنم يخ ميزنه ،كاش...آقا يه آدامس بخر،جون مادرت ،تورو خدا ،آقا.....
خانوم ،دختر خانوم ،بسته اي صدتومن يه بسته فقط صد تومنه ،تورو خدا يه بسته بخر(الهي بميري با اون قيافت).
چه كار كنم خدا جون دارم يخ ميزنم ،آخ ،آي ....تمام دست و پام سرخ شده ،اشك چشمامو آب بينيمم كه داره مياد!! آخه كي با اين قيافه از من آدامس ميخره؟
كاش ميشد منم يه لباسه نه !!!قشنگ نه !!!ولي حداقل بدون وصله داشتم ،كاش مي تونستم كلاهه اين پسر بيريختو لوس رو از سرش برمي داشتم ،بايد خيلي گرم باشه.
گداهاي بدبخت فقط ميخوان يه آدامس بخرن ،نگاه كن ....خانوم بسته اي صدتومن ،تافي هم دارم ،خانوم تورو خدا فقط يه بسته ،فقط يه دونه (خدا كنه ماشين بهت بزنه بري صد هزار تومن خرج كني)بيچاره بدبخت.
خداجون باهات قهرم،دارم مي ميرم ،آخه توي اين سرما كي از من آدامس ميخره ؟؟كاش يه كاري كني يا همه ي آدامسهام رو بفروشم يا حداقل از دست اسدالله راحت بشم، دوست دارم برم مدرسه و.....آقا پسر يه بسته بخر ،جون مادرت ،جون آبجيت فقط يه بسته !همش صدتومنه ،بيا هشتاد تومن ببر ،حالا اگه بگم مفته همه ميخوان از دستم بقاپن ...آهاي خانوم مگه من جذام دارم اونجوري نيگام ميكني؟!...كاش حداقل نه نه وبابا نداشتم تا دلم نمي سوخت ،ميگفتم مردن،اصلا ندارمو از زير بوته عمل اومدم،اما وقتي يادم مي افته كه اسدالله ميگفت منو تو چهارسالگي براي پنجاه هزارتومن بهش فروختن ،ازشون متنفر ميشم ،مگه حالا چند سالمه ؟ده سال ،اما نه سواد دارم و نه پول و نه نه نه بابايي و نه خورد و خوراك درست حسابي...دوست دارم فرار كنم ،برم يه شهر ديگه ،يه جاي ديگه ،اصلا چرا نمي يان منو ببرن پررشگاه ،شايد آدم شديم،نه فايده نداره حسين !!!اين فكراي بيخودو .......آقا ،يه آدامس واسه بچتون بخريد،تافي هم دارم ،تورو خدا،آقا...(كاش بچت گم بشه خودتم دنبالش)،بزار ببينم ،اصلا........
"آفرين بچه ها واسه امروز خوب بود ،حسين جان كارت عالي بود ،فردا دوباره تمرين ميكنيم."
همیشه عاشق نوشتن داستا ن های کوتاه بودم ،داستان هایی که با خوندنشون خودم بیشتر از دیگران به وجد میومدم و میام ،داستان های کوتاهی که با زندگی همه ی ما عجین شدن و خیلی غریب نیستند برامون ،اما با وجود سادگی واین همه تکرارشون بازم آدم رو وسوسه میکنه تا آخرش رو بخونه ،داستان هایی که خیلی برامون ساده به نظر میرسن اما اگه خوب باها شون همراه بشیم ،می شنویم حرف هایی رو که همیشه ازشون فاصله گرفتیم ، تصمیم دارم بعضی از این داستانک هام رو توی وبلاگ بذارم ،امیدوارم که شما هم از خوندنشون پشیمون نشید.البته لیلا رو که یکی از نوشته هایی است که خیلی دوسش دارم رو در چند پست قبلی گذاشته بودم.
صبحانه
یک ربع به هفت بود که ساعت زنگ خورد،بازم مثل همیشه دیرم شده بود،انگار برام درس عبرت نمیشه تا برم یه ساعت جدید بخرم یا حداقل ساعتم رو تعمیر کنم ،با دلشوره عجیبی مشغول لباس پوشیدن و مسواک زدن شدم یه دستم جوراب و یه دست دیگه ام مسواک ،نمی دونستم اول مسواکم رو بزنم یا جورابم رو بپوشم ،اگه این بار هم دیر سر کلاس می رسیدم ،واقعا نمی دونم چی میشد اما هر چی بود خیلی نمی تونست جالب باشه.
ساعت هفت و بیست دقیقه بود که با یه بسته بیسکوئیت توی دستم از خونه اومدم بیرون ،هوا سرد بود و من هم خیلی لباس پوشیده بودم و حسابی سنگینی لباس ها رو روی تنم حس میکردم به همین خاطر نمی تونستم تند راه برم چه برسه تا خیابان اصلی بدوم،فکر کنم ده دقیقه ای طول کشید تا به خیابان رسیدم ،وقت اتوبوس سوار شدن که نداشتم پس منتظر تاکسی ایستادم ،هر ماشینی که از جلوم رد می شد تا سقف پر مسافر بود و به جای چهار تا حداقل شش نفر سوار ماشین بودند،جرأت نگاه کردن به ساعتم رو نداشتم و فقط به امید اینکه اینبار به موقع سر کلاس حاضر میشم منتظر ماشین ایستادم ،بالأخره یه تاکسی خالی جلوی پام نگه داشت ،راننده حداقل شصت سال رو داشت به نظرم مهربون اومد ،بهش سلام کردم و مسیرم رو که دانشگاه بود گفتم،هنوز خیلی از خیابان خونمون دور نشده بودم ،دستم رو داخل کیفم بردم تا کرایه رو حساب کنم،همه ی کتابهام رو زیرو رو کردم اما کیف پولم نبود با اعصاب خورد و کمی خجالت به راننده گفتم ،ببخشید من پیاده میشم چون کیف پولم رو جا گذاشتم ،راننده نگه نداشت و گفت:اشکالی نداره دخترم،قابل نداره مهمونه من، تشکر کردم و گفتم نه !!!باید پیاده بشم ،حالا از راننده اصرار و از من انکار ،دیگه داشتم کفری میشدم ،گفتم ای بابا ،ولم کن میخوام پیاده بشم ،حتما پول لازم ندارم فقط که کرایه ی شما نیست(البته همه ی اینها رو توی دلم گفتم)
راننده نگه داشت و من پیاده شدم و با هزار تا نفرین به خودم که این همه حواس پرتم ، و به راننده که این همه من رو از خیابونمون دور کرده به سمت خونه دویدم،با تمام وجودم دویدم ،به خونه رسیدم و سریع کیف پولم رو برداشتم و به ساعت یه نگاهی کردم ،ساعت هشت و پنج دقیقه بود و اگر همه ی سعیم رو می کردم و از غیب بهم امداد می رسید نهایتا ساعت یک ربع به نه به کلاس می رسیدم ،پس با همون وضعی که کیف پول دستم بود و لباس تنم بود از خونه بیرون اومدم و رفتم سوپر مارکت محل و برای یه صبحانه ی مفصل حسابی خرید کردم و به خونه برگشتم .
چشماتو باز کن ،خوب به اطرافت نگاه کن و حالا یه نفس عمیق بکش و خدارو شکر کن به خاطر اینکه هنوز این فرصت دوباره برای زنده بودن و زندگی کردن رو بهت داده ،لبخند بزن ،فریاد بکش ،هر طور که دوست داری از این لحظه ها استفاده کن ،ولی زندگی کن و....
تا حالا شده بشینی و این همه فرصتی رو که خدا واسه زنگی کردن بهت داده رو بشماری ؟؟؟!!!خوش بحالت من که کم آوردم ...یعنی اینقدر ....بگذریم ،مثل خیلی وقتهای دیگه بازم بگذریم،انگاری داره کم کم نانوشته هام زیاد میشن و همین چند تا ....جاشون رو میگیرن!!!
چشماتو ببند ،با خیال آسوده ببند و مطمئن باش که بازم خدای مهربون من و تو، برای باز کردنشون به نشونه ی زندگی بهت کمک میکنه ،پس نگران نباش ،من و تو حالا حالاها زنده ایم ،آره تعجب نداره گفتم حالاحالاها،یعنی زیاده ؟؟؟ اصلا هر چی تو بگی ،من دیگه حرف نمیزنم ،اصلا هرچی که تو بخوای من دیگه هیچی نمی خوام،نمی خوام چیزی و دیگه حرفی نمیزنم ،اما نه! هنوز یه چیز هست که با تمام وجود دنبالشم و ...راستی قرار شد من حرف نزنم ،پس باشه نمیگم که با تمام وجود دنبال...
دارم کم کم صداتو میشنوم،اما چرا اینقدر آروم و آهسته ؟آره دارم میشنوم اما چیزی از ش نمی فهمم!!!یه کم بلندتر حرف بزن،من که نمیگم فریاد بزن،فقط یه کم بلندتر،تنها یه کم ،آخه خیلی واسه شنیدن صدات دلتنگ و بی تاب شدم،لج میکنی؟؟پس فقط یه لحظه نگام کن ،فقط یه لحظه...باشه پس لااقل اجازه بده من یه لحظه نگات کنم و...
نه چشمات رو نبند ،نگام کن ،باهام حرف بزن ،دیوونه نشو ،باشه با چشمهای بسته نگام کن ولی ببین ،خواهش میکنم،آخه، آخه ...یادم رفت بهت بگم که خدا تنها چشمهایی رو حالاحالاها باز نگه میداره و فرصت دوباره زندگی کردن رو بهشون میده که ببینندو ببینند و ....پس خواهش میکنم لج نکن و نگاه کن ومن رو ببین.
با اینکه سرشارم از بهترین هایی که توی زندگی هر آدمی میتونه وجود داشته باشه و اون آدم رو تا جایی برسونه که خودش رو توی اوج ببینه ،ولی باز،حس میکنم که هنوزم باید بیش از اینها برای رسیدن به این بهترین ها تلاش کنم .
نمی دونم چرا یهو دلم خواست که بچه بشم ،خیلی کوچیک و همون اندازه هم آزاد و رها،دوست دارم بشم همون لیلای نه ساله که ساعت یک نیمه شب، لب باغچه، توی حیاط با یه دفتر فانتزی خوشگل تو دستش مینشست و شعر مینوشت ،از هر چیزی که بتونه حس اون لحظه ی زندگیشو بیان کنه،شعرهایی که خیلی بیشتر از نه سالی که زندگی کرده بود حرف واسه گفتن داشتند.
دلم واسه همون لیلای نه ساله ای تنگ شده که وقتی به سن تکلیف رسید و اولین نمازش رو، روی جانمازی که مدرسه هدیه داده بود خوند یه عالمه اشک ریخت ،بدون اینکه بدونه این همه اشک که بی محابا ازچشماش میومد به خاطر شوق و رضایته یا ترس و جهالت...
دلم واسه لیلایی تنگ شده که همیشه دلتنگ دنیا و آدماش بود اما هیچ وقت علت این همه دلتنگی رو نفهمید...!
دلم واسه لیلایی تنگ شده که ...
اما حالا دیگه اون لیلای نه ساله بزرگ شده ولی از همه ی دلتنگی های کودکانه اش دور نشده ،چون نه تنها لیلا ،بلکه همه ی آدمهای دنیای اون تنها، ...بگذریم.
نمی دونم دلم چی میخواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه حسه ،یه جور حسه ... نمی دونم هم دلم واسه گذشته هام تنگ شده و هم یه جورایی دوست دارم از تمام گذشته هام خیلی سریع فاصله بگیرم و برسم به آینده ای که داره انتظار حضور من و تورو در کنار هم میکشه،یه حس پیوستن قشنگ به تو و آینده که با تمام دلواپسی ها و دلتنگی هاش دوستش دارم، قبل از حضور تو ،توی زندگیم ،خیلی راحت تر از خودم مینوشتم و حرف میزدم ولی حالا هر چی می نویسم و از هر چی که حرف میزنم ،به راحتی و وضوح حضور آروم و پررنگ تورو تو ی تمام لحظه هام حس میکنم .
هر وقت سراغ شعرها و دست نوشته های قدیمی میرم ،هر کدوم یه حس وحال و هوای خاصی دارند و خیلی متفاوت از همدیگه اند،اما این روزها هر چی که مینویسم و حتی روی هر چیزی که تمرکز میکنم ،تنها حضور و وجود آروم و شیطون توست که برام تصویر میشه.
وقتی قلم به دست میگیرم انگاری که باهام لج میکنه و هر چی که من محکم تر توی دستم میگیرمش اونم با سماجته هر چه بیشتر تنها اون خطوطی رو که دوست داره روی کاغذ دفترم حک میکنه،یه جورایی من میشم خواننده و اون نویسنده و هرچی بیشتر میخونم ،بیشتر به تو میرسم و هر چی بیشتر به تو میرسم به پاکی قلمم بیشتر از همیشه ایمان میارم.
جزيره كيش را مرواريد خليج فارس مينامند جزيرهاي كه به دليل ويژگيهاي منحصربه فردش توانسته است خود را به عنوان يكي از مهمترين مناطق تفريحي اقتصادي كشور و حتي منطقه خليج فارس مطرح كند.طرح تاسيس منطقه توريستي جزيره كيش كه با الگو قراردادن جزاير هاوايي و كرانههاي جنوبي درياي مدينترانه پيش از سالهاي انقلاب اسلامي شروع شد و در سال 1371 با تاسيس سازمان منطقه آزاد كيش
جاني تازه به خودگرفت .انتخاب اين جزيره به عنوان منطقه آزاد اقتصادي و زيباييهاي خداداديش سبب شده كه ساليانه اين جزيره مرجاني به مقصد بسياري از گردشگران داخلي و خارجي و علاقهمندان فعاليت در يك محيط آزاد كسب وكار تبديل شود و اين امر نه تنها مشكل اشتغال بوميان اين منطقه را حل كرده بلكه توانسته اين جزيره را به بازاركار بسيار از جوانان در جايجاي كشور تبديل كند.
بر اساس سرشماري بهمن ماه 1379 ، جزيره كيش داراي 16 هزارو 500 نفر جمعيت بوده كه اين آمار هم اكنون به بیش از 20 هزار نفر رسيده است که 82 درصد شهروندان اين جزيره طی سال های اخیر درنتیجه فعالیت های اشتغالزایی ، به کیش مهاجرت کرده اند.
بازارکار، ليلا دولت آبادي فراهاني
قالی و قالیچه در کشورهای مغرب زمین یکی از مظاهر شهر نشینی جدید است كه از اوایل قرن نوزدهم به دليل گسترش کارگاه های بافندگی ماشینی، برای فقیر و غنی بصورت یکی از لوازم خانه مورد توجه قرارگرفت . این در حالیست که در کشور ایران در طول چندین قرن قالی مورد استفاده عموم مردم بوده و ايرانيان در نقاط مختلف كشور سالها صنعت و پيشه شان قالي و قالي بافي بوده است. با تمام اين تفاسير مدت زماني است كه اين هنر- صنعت در اقسي نقاط كشورمان روزگار خوبي را سپري نميكند و هر روز بر تعداد بافندگاني كه دارهاي قاي را بر ميچينند افزوده ميشود.
استان مرکزی از جمله مناطقي است كه از گذشته دور به دلیل وجود عشایری که از نواحی دیگر به این منطقه مهاجرت کرده اند در اکثر شهرستانهای آن صنایع مختلف دستی رونق یافته که اوج زيبايشان در فرش تجلي يافته است اما چند صباحي است كه اين هنر- صنعت روزگار خوبي را سپري نميكند و ...
گزارش كامل در نشريه بازاركار
دوست دارم هر لحظه ازش بنویسم ،به یادش باشم و همیشه تصویر قشنگشو تو ذهنم داشته باشم ،هرچند که همه ی این ها تو ناخودآگاه ذهنم وجود داره و با هر نفسی که میکشم برام تکرار میشه.
آروم میشم وقتی صداشو میشنوم و به اوج میرسم وقتی که این صدا برام میشه یه تصویر مجسم و با من حرف میزنه ،خیلی مهم نیست از چی میگه ،مهم اینه که اون داره برام حرف میزنه ،مهم اینه که...
نه !!!بر خلاف خیلی از آدما که موقع وصف کردن واژه کم میارن من واژه کم نیاوردم بلکه توی این همه واژه که خدای مهربون برای توصیف اون توی ذهنم گذاشته گم شدم و حالا از بین این همه قشنگی کلمات تنها چیزی که میتونم براش پیدا کنم فقط این دو کلمه است که بگم" تو بهترینی"
تو بهترینی با اینکه هیچ شباهتی با افکار گذشته هام نداشتی و حالا من شدم شبیه همه ی گذشته هایی که تونست کم کم به تو برسه و من رو به جایی ببره که با تمام وجودم و با غرور بهت بگم که تو بهترینی واسه منی که همیشه ذهنم پر بود از دغدغه هایی که با حضورت برام تبدیل شدن به آرامش ،به خود خود زندگی!!!
خوشحالم که تورو دارم و خوشحالم که تو بی هیچ شباهتی به افکارم ،بکر و تازه وارد زندگی من شدی و صبورانه در برابر خودخواهی های کودکانه من برام از فهمیدن گفتی.
بارها و بارها بغض های بی دلیلم رو دیدی ولی با مهربونیات بدون اینکه ازم دلگیر بشی منو با حرفات به خنده انداختی و بهم یاد دادی که فراموش کنم و چه خوب که همه اینهارو برام تکرار کردی .
تو برام بیش از یک همسرخوب و ایده آلی ،تو برام بهترین دوست و تکیه گاه زندگیم هستی ،کسی که میدونم بودن من براش خیلی مهمه و میدونه که بودن اون در کنار من یعنی خود خود زندگی،خیلی دوست دارم خیلی زیاد ،اندازه ی همون دوتایی که فقط منو تو میدونیم که تا کجاست ...
تا تو بامنی زمانه بامن است بخت و کام جاودانه بامن است
تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صدجوانه بامن است
یاد دلنشینت ای امید جان هرکجا روم روانه با من است
ليز فورمن»، نويسنده اين مقاله، يك سال پيش، مديريت يك شبكه تلويزيوني محلي را رها كرد و به استخدام يك روزنامه محلي درآمد.
او ميخواست در يك شغل چندرسانهاي فعاليت كند؛ اما اكنون پس از يك سال، او معتقد است كه تحرك خود را از دست داده است: «پويايي شبكه تلويزيوني در روزنامه وجود ندارد.» او اين مقاله را براي كساني نوشته است كه در شبكههاي تلويزيوني كار ميكنند و فكر ميكنند محكوم به ماندن و كار كردن براي تلويزيون هستند و دوست دارند بدانند در يك روزنامه چه ميگذرد.
فورمن درباره مهمترين و عمدهترين تفاوتهاي تلويزيون و روزنامه مينويسد:
روزنامهها بزرگتر و گستردهتر هستند: واضح بهنظر ميرسد؛ ولي تا وقتي در يك روزنامه كار نكنيد، اين مسئله را درك نميكنيد. مجبور شدم در هفته اول آغاز كارم، چندصد نفر را ملاقات كنم. بهاندازه بزرگي و گستردگي يك روزنامه، شما بايد ملاقاتهاي بيشتري را برنامهريزي كنيد، گزارشهاي بيشتري تهيه كنيد و...
ادامه
لیلا
هوا خیلی سرد،بازم برف میاد ،با اینکه امروز بیشتر از همیشه لباس پوشیدم ولی بازم گرمم نمیشه ! نمی دونم چرا وقتی هوا گرمه آرزو میکنم که برف بیاد چون حداقل با لباس گرم میشم ،اما حالا که برف میاد بازم دلم هوای بعداظهر های گرم تابستون رو کرده،نمی دونم چند دقیقه هست که دارم به تابستون فکر میکنم ؟چون ایستگاه اتوبوس شلوغ شده و اتوبوس پر شده و داره حرکت میکنه و من هنوز سوار نشدم و بازم مثل همیشه دیر به کلاس میرسم .
/آخی ...چی شده کوچولو ؟دستت رو بده به من کمکت کنم،گریه نکن !!چی شده عزیزم؟؟؟ مامانت کجاست؟؟؟ -مامان ندارم /با کی اومدی بیرون؟
-خودم تنهایی /بزار لباست رو تمیز کنم ،آهان...سردت که نیست؟ -نه!
/بازم که داری گریه میکنی !عزیزم بگو چرا تنهایی اومدی بیرون،اگه یه دفعه گم بشی ،بعدش سردت بشه،میخوای چی کار کنی؟!به من بگو خونتون کجاست تا ببرمت خونه باشه خانومم؟؟؟ -سعید خودش میاد دنبالم. /سعید کیه؟ -رئیسم.
/رئیست ،یعنی چی؟ -ولم کن (وباز هم گریه )
دیگه کلاسم حسابی دیر شده،رفتنم سر کلاس هم با این همه تأخیر بی فایده هست و از طرفی دیدن یه بچه شش-هفت ساله ،زیر این برف و توی این سرما ،اونم تنهایی و با این همه اشکی که بی محابا از چشمای آبی و قشنگش روی صورت سفیدش میریزه داره دیوونم میکنه.
خیلی با بچه ها سر سازش ندارم و در کل حوصلشون رو ندارم ،بر خلاف بچه های کوچیک فامیل که هر وقت میان خونه ما ،مدام دور و بر من می چرخن و منم ظاهری بهشون لبخند میزنم،اما نمی دونم چرا این دخترک قشنگ این همه تو دلم جا باز کرده و در عرض همین سه-چهار دقیقه یه حس...یه جور حسه ...نه ترحم نه!ولی ....... نمی دونم، دوسش دارم .
بازم داره گریه میکنه /قشنگم من پیشت می مونم تا سعید بیاد ،بعد میرم تا تو هم تنها نباشی ،باشه؟ -نه تو برو سعید میا د(با لهجه بچه گونه) /نمی فهمم پس چرا این همه مرواریدای چشمت رو الکی روی زمین می ریزی؟!(خندش میگیره و کم کم گریه کردن یادش میره ....) -مروارید که نیست گریه است /گریه که نیست اشکه -تو چقدر لوسی! /خودت چقدر لوسی!و باز هم میخنده... /خانومم به من میگی اسم قشنگت چیه؟
-لیلا /نمی دونم چرا یه دفعه دلم ریخت!!!هم اسم خودمه،شاید ربطی نداشته باشه ولی.......
یه پسر چهارده –پانزده ساله داره از اون طرف خیابون میاد اینجا به طرف لیلا و لیلا دستش تو دسته منه ،محکم دستم رو گرفته . /سعیدِ لیلا جون ؟ -آره
/اومده دنبالت؟ -آره /باهاش کجا میری؟ -نمی دونم؟ و دستش رو از توی دستم بیرون کشید و به طرف پسر رفت،با نگاهم دنبالش میکنم و اون هم منو نگاه میکنه و ازم دور میشه ...
نمی دونم چرا بازم سردم شده ؟!لیلا رفت ،دخترک قشنگی که فقط میدونم شش یا هفت سالشه،مامان نداره ،یه پسر بچه چهارده – پانزده ساله رئیسشه و حالا....اصلا فرصت نکردم ازش چیزی بپرسم و تمام مدت فقط داشتم صورت مثل ماهش رو نگاه میکردم و اون حس قشنگی رو که در من بوجود آورده بود رو حس میکردم.
لیلا کوچولو رفت و من بازم سردم شده و به جای رفتن سر کلاس دارم بر میگردم خونه با این امید که شاید دوباره لیلای بی مادرِقشنگهِ شش – هفت ساله رو ببینم.ِ